تبليغاتX
جمال کمانگر

از قدیم گفته اند برای کسی که در خانه شیشه ای نشسته عقل حکم میکند که به دیگران سنگپرانی نکند. اما چکار میشود کرد! دنیای مجازی  اینترنت هنوز به این قوم این امکان را میدهد که از منقرض شدن در امان بمانند. با هزار و یک اسم جعلی و دورغین " نظر و کامنت " میگذارند. به این همه رشادت خود هر روز در آینه نگاه میکنند و  از خود فریبی به خود میبالند. به هرکس و جریانی که چرت اینها را پاره کند لعن و نفرین میفرستند.

جالب است، اسم این کار را گذاشته اند مبارزه آنهم از نوع "مخفی" آن و 99درصد نوشته هایشان علیه چپ در جامعه است . هرجا کمونیستی یا هر آدم رادیکالی رفت رو چهارپایه و جامعه را خطاب قرار داد . سیاست فعالی را در پیش گرفت و دخالت گری کمونیستی را در دستور روز خود گذاشت،  اینها فغان سر میدهند که" مخفی کاریتان کجا رفت؟ این خیانت است . شما محکوم هستید تا ابد الدهر مخفی کار بکنید. طبقه کو؟" و هزار ویک بهانه دیگر میتراشند تا در همان خلسه پاسیفیسم  که سالها در آن جا خوش کرده اند بمانند.

 در این دوره مبارزه "دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب" و دستگیری گسترده آنها توسط رژیم اسلامی  بهانه  به دست این جماعت داده است که به اسم "نقد"  پاپوش دوزیهای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی علیه این دانشجویان را بیشرمانه و با امکانات " مجانی" دنیای اینترنت تکرار کنند.از ایرج آذرین تا رضا مقدم و همراهی کومله در این ارکستر نامیمون شریک هستند.

 نمونه اخیر، آدم هپروتی که زیر اسم جعلی" سربلند" خودش را قایم کرده است  و به این دانشجویان که ازشکنجه و زندان جان سالم بدر برده اند  نهیب میزند که ما" میدانستیم که شما در خیابانهای لندن قدم میزنید ".انگار قدم زدن در خیابانهای آمستردام بدتر از لندن است!! و آنها  را متهم میکند که برای" منافع شخصی" زندان رفته اید.  این آدم معلوم الحال تهدید میکند که" حال هم نمیدانیم آیا درست است که واقعیت چگونگی خروج بهروز کریمی زاده از ایران را منتشر کنیم؟ یا اینکه باز سکوت کنیم تا ببینیم چه هدیه ای از شکست و رخوت و نا امیدی برای نسل جوان امروز در جیبشان پنهان کرد ه اند؟" (تاکید ها از من)

باید به سربلند و دست اندرکاران سایت" من و پالتاک"  گفت به جمع نئو-تود ه ایستیها(آذرین-مقدم) خوش آمدید. شغل شریفی دارید! مبارک است. حتما داستان خروج بهروز کریمی زاده  سهل است همه را منتشر کنید!!

  کینه و  نفرت اینها نسبت به منصور حکمت و حکمتیستها در این نوشته موج میزند دلیل اینکه اینها این چنین و به هر بهانه ای به منصور حکمت حمله میکنند از بد تینتی شان نیست! منصور حکمت با نقد تیزش نورافکن روی این نوع چپ انداخت و آنها را جلو جامعه با تمام قد و قوارشان گذاشت به نسل جوان  کمونیستها راه نشان داد و راز ماندگاری این نوع چپ حاشیه ای را برملا ساخت! و گنجینه ای از آثارش را برای همگان قابل دسترس کرد.1

 سربلند در ادامه میگوید:"این موج "علنی گرایی"در جنبش دانشجویی برای یک سری مقاصد شخصی است.دنباله روان منصور حکمت با ترویج علنی گرایی در جنبش دانشجویی آن جنبش را به نابودی خواهند کشید متاسفانه همانگونه شد که پیش بینی میکردیم."(سربلند- من وپلتاک)

خوب است جواب سربلند و امثالهم را در مورد "علنی گرایی" از خود حکمت بخوانیم!

منصور حکمت در بحث ارزشمند" حزب و جامعه" این چنین نقد میکند:2

". اتفاقى که براى کمونيسم افتاده است اينست که بورژوازى توانسته است با تحميل شکستها و سرکوبها و اعمال فشار هرروزه بر کمونيستها، کمونيسم يعنى يکى از احزاب مدعى قدرت سياسى در جامعه که صد و پنجاه سال پيش با همين مکانيسم ها ميکوشيد قدرت را به کف بگيرد، را به يک فرقه شبه - مذهبى حاشيه اى تبديل کند که زندگى سياسى خود را در گوشه اى از جامعه تعريف ميکند و هويت خود را در آن گوشه پيدا ميکند و خود اساسا قصد ندارد ديگر از اين گوشه بيرون بيايد. مانند ارگانيسمها و ويروس هايى که در يک يخبندان بزرگ خود را با آن سرما تطبيق ميدهند و زنده ميمانند اما پس از پايان يخبندان و گرم شدن هوا، ديگر به آفتاب و گرما بر نميگردد. به يخ عادت ميکنند و ديگر تنها در آن شرايط زيست ميکنند. آن اجبار بيرونى اى که روزى آن ارگانيسم را ناچار ساخت براى بقاء، خود را با آن شرايط نامساعد تطبيق بدهد، بعد از دو سه سيکل به نحوه و شيوه زندگى قائم به ذات خود آن ارگانيسم تبديل ميشود، ميشود جزئى از وجود او، سنت خود او، هويت خود او و ديگر تصور زندگى ديگرى جز اين برايش غير ممکن ميشود. ما کمونيستها تحت سرکوب زندگى کرده ايم. به ما گفته اند نميتوانيد بيائيد بيرون و علنا و آزادانه بالاى چهارپايه برويد و براى مردم صحبت کنيد، بما گفته اند ميتوانيد با رفيق خودتان در يکى گوشه اى، در کوچه اى، مخفيانه، جايى که صدايتان را کسى نميشنود هرچه ميخواهيد با هم پچ پچ کنيد. هر دو مجبوريد در آن گوشه زندگى کنيد و با هم حرف بزنيد، هرچه ميخواهيد به هم بگوئيد، به هر زبانى بگوئيد، هر قدر ميخواهيد طولش بدهيد، اين فرقه شماست و با زبان فرقه اى خودتان هر چه ميخواهيد به هم بگوئيد. اما اجازه نداريد اينجا، جلوى مردم، جلوى جامعه دهان باز کنيد. در اين حاشيه ما و امثال ما ياد ميگيريم که حزب کمونيستى را از ابزارى براى مبارزه تبديل کنيم به دالانى براى بيتوته کردن و زندگى، ظرفى براى بودن. براى زيستن، که بايد در آن سنت زندگى کرد، اين سنت سمبل ها و الهه ها و فرشتگان خودش را دارد، مجسمه ها و تشريفات خودش را دارد، تاريخ و سنت و حديث و زبان و الفاظ خود را دارد. کار بجايى ميرسد که انگار براى خود اعضاى اين جريان، کمونيسم ابزار مبارزه نيست، بلکه کيشى است که عده اى که با سرکوب و تبليغات وسيع بورژوازى عليه شان به زندگى در حاشيه جامعه محکوم شده اند، براى احساس شرافت کردن و معنى دادن به زندگى خود و براى باوراندن اين به خود که دست اندرکار تغيير جهانند، براى خود ابداع کرده اند. اين نوع کمونيست هر گاه از آن سنت بيرون ميايد، ديگر در جامعه غريبه است، دست و پا چلفتى است، هيچکاره است، سرش کلاه ميگذارند و روانه اش ميکنند. تا ميايد بيرون بگويد من ميخواهم انقلاب کنم، يکى که تا ديروز کارى به مارکسيسم نداشته است، استاد دست راستى دانشگاه لندن يا دانشجوى فوق ليسانس پلى تکنيک تهران است و يا فرزند نمازخوان فلان حاج آقاست که فرستاده اند فرانسه درس بخواند، فورى جلويش سبز ميشود که آقا اين حرف شما با مارکسيسم مغاير است، مگر شرايط عينى و ذهنى براى انقلاب شما آماده است؟ و کمونيست ما هاج و واج ميشود که راستى؟ مغاير است؟ و دوباره در لاک خودش فرو ميرود و ميرود که درباره شرايط عينى و ذهنى انقلاب کارگرى و ملزومات رسيدن نوبت تاريخى سوسياليسم در سال ٣٠٠٠ در فرقه خودش بحث کند. تا کمونيست پايش را در ميدان قدرت ميگذارد ٥٠ مبصر اجتماعى پيدا ميشود که بگويد نميشود آقا، شما تئوريک هستيد، شما سنت داريد، شما به قانونمندى تاريخ معتقديد، شما مارکس داريد، طبقه تان کو؟ يادمان مياندازند که ما از جنس متفاوتى هستيم، که ما خود را نبايد آلوده بحث قدرت کنيم. تا ما اسم قدرت را مياوريم، فرياد ميزنند که آى مستبدين و توتاليترها آمدند. حال زندانها مال خود آنهاست، دادگاهها مال خود آنهاست، مردم را خود آنها ميبندند و ميزنند، کوره هاى آدمسوزى را خود آنها راه انداخته اند، جنگها را خود آنها راه انداخته اند، هرروز کوهى از چرک و کثافت و تهديد و گلوله را بسمت ما پرتاب ميکنند تا در همان گوشه بمانيم و سربلند نکنيم و به دخالت در جامعه و به مکانيسم هاى اجتماعى دخالت در جامعه و ايجاد تغيير در جامعه کارى نداشته باشيم. برويم زندگى خود در "دنياى چپ" بکنيم. و رفقا لااقل از بلشويسم به اين سو بخش اعظم چپ راديکال و گروههاى کمونيستى در اين دالان ها در حاشيه جامعه زندگى کرده اند."

و درا دامه همین بحث روشنتر در مورد فعالیت علنی چنین میگوید:

 فعاليت سياسى ماهيتا علنى است

اجازه بدهيد روى چند نتيجه کلى از اين مقدمات مکث کنم. اولين نکته اين است که مبارزه براى قدرت سياسى يک مبارزه علنى است. مردم بطور عادى علنى اند و اين مردمند و طبقات اجتماعى اند که بر سر قدرت مبارزه ميکنند. سعى ميکنند بگيرند و ندهندش. مبارزه سياسى در جامعه، بعنوان مبارزه اى ميان انسانها در جامعه، مکانيسم هايى علنى دارد. با گفتن، حرف زدن، نوشتن، فرياد زدن، صدا کردن، توجه جلب کردن، نيرو جمع کردن، از اينجا به آنجا بردن، مقاومت کردن، سنگربندى کردن و غيره همراه است. مبارزه سياسى مخفى چيزى است که به جنبش ما تحميل شده است و هنوز ميشود. و ما به اين واقعيت تحميلى خو گرفته ايم. روشهاى فعاليت در شرايطى که تحت سرکوب نيستيم را بلد نيستيم. گويى حتما بايد برويم در اختناق و در اختفا فعاليت کنيم. اين درست که حزب کمونيستى بايد بتواند اين فعاليت مخفى را انجام دهد و هميشه بخشى از فعاليت کمونيستى مخفى است. اما ما بايد بدانيم که هدف فعاليت ما شکستن اين سد اختناق است که ما را از دست بردن به مکانيسم هاى اجتماعى براى سخن گفتن و جذب نيرو و نبرد در يک مقياس اجتماعى محروم ميکند. ما داريم تلاش ميکنيم که اين سد را بشکنيم و بتوانيم در يک شرايط علنى و بدون اختناق کار کنيم و بورژوازى نميگذارد. ما ميگفتيم که وظيفه انقلاب ٥٧ بوجود آوردن پيش شرط هاى دموکراتيک انقلاب کارگرى است. اما آيا اگر اين شرايط فراهم ميشد ميتوانستيم از آن بدرستى بهره بگيريم؟ آيا چپ راديکالى که ذاتا گروه فشار است و نه حزب سياسى معطوف به جامعه و معطوف به قدرت، حتى در يک شرايط دموکراتيک ميتواند در سرنوشت جامعه دخيل بشود؟ فکر نميکنم.

اولين نتيجه گيرى من اينست که فعاليت سياسى بايد در بــُعد علنى، وسيع و جلوى چشم مردم صورت بگيرد و ما بايد به آن پا بگذاريم. و اين شيوه اى که چپ ها سنتا فعاليت کرده اند، يعنى شيوه غيبى، شيوه اى که در آن احکام و شعارها و خواستها بعنوان احکامى بديهى از پشت ديوارى به مردم پرتاب ميشود گويى مغزى را جايى پنهان کرده اند، گويى چشمه اى از خرد و حکمت را جايى پنهان کرده اند و به مردم نميگويند کجاست و اعلام ميکنند که "ما ميدانيم که تاريخ به اين سمت ميرود و به آن سمت نميرود" شيوه ابدا کارساز و کمونيستى نيست. اين شيوه جريانات جدى سياسى نيست. بالاخره اگر شما ميخواهيد مردم دنبال شما بيايند بايد خود را نشان بدهيد. بايد دعوت خود را علنى کنيد و مردم را دنبال خود بکشيد. نميتوانيد بدون اسم و رسم و هويت و چهره سياسى اين کار را بکنيد. و کسى که بفهمد براى به ميدان کشيدن دو ميليون نفر ده هزار نفر انسان واقعى و صاحب هويت و چهره شناخته شده لازم است که هر کدامشان نفوذى ميان مردم داشته باشند و جايى ارج و قربى داشته باشند، اين را ميفهمد که حزبى که ٥٠ تا شخصيت کمونيست به جامعه معرفى کرده است و معتقد است هنوز کم است، منکر تئورى حزب لنينى نشده است و "حزب شخصيت ها" نشده است. بلکه خيلى ساده دارد ميگويد شخصيت کم داريم ديگر. شخصيت داشتن، چهره هاى واقعى داشتن، رهبران و فعالين شناخته شده داشتن، روش معمول و واقعى زندگى احزاب سياسى اى است که ميخواهند قدرتمند شوند.

فرد در مبارزه سياسى مهم است. فرد آن پديده اى است که به اتحاديه ها، احزاب سياسى و جنبشها چهره ميدهد، براى توده وسيع مردم ملموسشان ميکند و آنها را در دسترس مردم قرار ميدهد. در نگاه به هر نهادى شما نه فقط فونکسيون و نقش و برنامه و فلسفه وجودى اش را بلکه به افرادى که اين نهاد را تشکيل ميدهند نيز نگاه ميکنيد و اين در ملموس شدن و واقعى شدن رابطه جامعه با آن نهاد تعيين کننده است. هر فرد، هر قدر هم بخشى از يک سازمان و نهاد جمعى باشد، نقشى فردى ايفا ميکند و سهم خودويژه اى در مبارزه سياسى دارد. سازمان و جنبشى که از فرد بگذرد، فرد را قلم بگيرد، خود را بى اثر و خنثى کرده است. سازمان نشان دهنده وحدت عميقى است ميان افراد. نهايتا سازمان حکمتى بيش از اتحاد افرادش ندارد. اين را ميفهمم که در طول تاريخ هر حزب افراد ميروند و ميايند، اما اهميت سازمان اينست که در هر دوره افراد معينى را هم نظر و متحد کرده است. اين سازمان شبکه اى است که اين افراد و مبارزاتشان را به هم مرتبط ميکند، تقويت ميکند، هماهنگ ميکند، نيروى سازمان را پشت فعاليت فرد ميبرد و نيروى همه افراد را به نيروى سازمان تبديل ميکند. ولى سازمان جاى مبارزه فرد را نميگيرد"

28سپتامبر2008.

http://hekmat.public-archive.net/1-

2- انترناسيونال شماره ٢٩، خرداد ١٣٧٨

+ نوشته شده توسط جمال کمانگر در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 4:58 |